چهارشنبه-94/4/24 -بهترين روز زندگيم .
عزيز مامان بالاخره انتظار تمام شد . سه شنبه ساعت 8 شب با خاله فاطمه و بابايي رفتيم بيمارستان و بعد از 1 ساعت بستري شدم و روز بعد ساعت8 صبح بود كه دنيا اومدي . وقتي براي اولين بار ديدمت و بغلت كردم خيلي خوشحال بودم و خدا رو شكر كردم كه خدا بچه قشنگ و سالمي بهم داده ،بعد از چند لحظه مامان جونت تورو برد پيش بابات و تو رو بهش نشون داد و بابا هم زنگ زد و حالمو پرسيد و گفت كه خيلي ناز بودي و بي اندازه دوست داره .نفسم از وقتي تو وارد زندگيمون شدي واقعا زندگي برامون لذت بخش تر شده ... ...
نویسنده :
عاطفه
20:12

